زیر درخت و مرور خاطرات تدریس 3

امروز در میان email هایی که دریافت کردم ، متن زیر هم بود . حدس میزنم شما هم آنرا خوانده باشید ، چرا که معمولا اینگونه نامه های در فضای اینترنت به سرعت پخش میشوند .

با این حال دوست دارم بجای نوشتن بقیه خاطرات ، اینبار آن متن را بیاورم ...

 

 

در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آن ها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.

امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال های قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند.

 

معلّم کلاس اول تدى در پرونده اشنوشته بود: "تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادىاست. تکالیفش را خیلى خوب انجام میدهد ورفتار خوبى دارد. رضایتکامل

معلّمکلاس دوم او در پرونده اش نوشتهبود: "تدىدانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهایشدوستش دارند ولى او به خاطر بیمارىدرمانناپذیر مادرش که در خانه بسترى استدچارمشکل روحى است."

معلّمکلاس سوم او درپرونده اش نوشته بود: "مرگ مادربراى تدىبسیار گران تمام شده است. او تمامتلاشش رابراى درس خواندن می کن ولى پدرش بهدرس ومشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایطمحیطى اودر خانه تغییر نکند او به زودى بامشکلروبرو خواهدشد."

معلّمکلاس چهارم تدىدر پرونده اش نوشته بود: "تدى درسخواندن رارها کرده و علاقه اى به مدرسه نشاننمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش میبرد."

خانمتامپسون با مطالعه پروندههاى تدى به مشکل او پى برد و از اینکه دیر بهفکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاًفرداى آن روز، روز معلّم بود و همهدانشآموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچهها همه در کاغذ کادوهاى زیبا ونوارهاىرنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیهتدى کهداخل یک کاغذ معمولى و به شکلنامناسبى بستهبندى شده بود. خانم تامپسون هدیه هاراسرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى راباز کرد یکدستبند کهنه که چند نگینش افتادهبود و یکشیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بوددر داخلآن بود. این امر باعث خنده بچه هاىکلاس شدامّا خانم تامپسون فوراً خنده بچهها را قطعکرد و شروع به تعریف از زیبایىدستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد ومقدارى از آنعطر را نیز به خود زد. تدى آن روزبعد از تمامشدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسهصبر کرد تاخانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپسنزد اورفت و به او گفت: "خانم تامپسون،شما امروزبوى مادرم را میدادید."

خانمتامپسون،بعد از خداحافظى از تدى، داخلماشینش رفت وبراى دقایقى طولانى گریه کرد. از آنروز بهبعد، او آدم دیگرى شد و در کنارتدریسخواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به "آموز زندگی" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداختو البته توجه ویژه اى نیز به تدى میکرد.

پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى دانش آموز محبوبش شده بود.

یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام.

شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام.

چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است.

چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده بود: "دکتر تئودور استودارد"

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد.

تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: "خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم."

خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: "تدى، تو اشتباه می کنى. این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم."

بد نیست بدانید که "تدى استودارد" هم اکنون در دانشگاه آیوا استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است.

 

و میدانی من هیچگاه تدریس نمیدانستم ... 

/ 1 نظر / 4 بازدید