زير درخت و چند روز پيش

1- پنج شنبه 4 بهمن 1386 حدود 2 بعد از ظهر رفتم دبیرستان . دلم تنگ شده بود ، بسیار .با ماشین پیچیدم داخل ، قبل از آنکه به سمت پارکینگ بروم ، دنده عقب گرفتم تا کنار کیوسک نگهبانی ، خواستم آقا فرج را ببینم و سلامی و احوال پرسی ، مثل همیشه . در کیوسک کسی نبود و عکس آقا فرج به شیشه . ماشین را که پارک کردم از پشت زمین های ورزشی رفتم بالا. با خودم گفتم که چیزی نیست ، گریه ام گرفت .خیلی دلم برایش تنگ شده ، خیلی .

2- سه شنبه ، شب 4 بهمن 1386 ، هدا  زنگ زد که قرار بگذاریم برای خرید پالتو برویم اسکان . میخواستم بعد از شرکت بروم دونبال هدا وعلی و گفت ما خودمان می آیم ، حدس می زدم برنامه ای دارد از طرفی قرار بود که والد مهربان کمتر باشم . سعی کردم بعد از شرکت سریع بروم اسکان . آنها زودتر رسیده بودند . شرینی کوچکی دست هدا بود و دو بادکنک کوچک دست علی . بابا تولدت مبارک . یک جشن تولد ساده و کوچک در رستوران اسکان ، نوشیدنی و یک کیک کوچک و شمعی با عدد 38 . علی دوست داشت شمع ها را فوت کند ، چتد باره . ، همراهی هدا و علی بهترین لحظات را میسازد و خوش گذشت  ، به سادگی.

3- جمعه ، فردای 4 بهمن 1386 . هدا گفته بود 2، 3 تا از دوستانش برای ناهار خواهند آمد . برای همین هم از صبح مشغول بود . من آماده شدم تا حدود ظهر برای جلسه فارغ التحصیلی سری کوتاه به منزل دوستان بروم . رفتم و البته زود بر گشتم . در بین راه امیر حسین زنگ زد که کجا هستی ؟ می خواهم ببینمت . گفتم برو خانه من هم می رسم . رسیدم خانه . جلوی درب آپارتمان کشفها زیاد بودند . وارد شدم . مهمانان بیش از 2 ، 3 دوست هدا . طاها و امیرحسین و بعد یک یک دیگر دوستان آمدند . هدا غافلگیرم کرده بود گرچه چندان نشان ندادم ولی غافلگیر شده بودم . مخصوصا از آمدن احسان . بودند . نشستیم . گفتیم و باز کیک و شمع فوت کردن .  اهدا گفت جای چند نفری خالی بود ، دوست داشت آنها هم می بودند . محمد حسین و  یاسر و یکی از دوستان خودش . راستش دوست داشتم که یاسر هم می بود و جای محمد حسین هم خیلی خالی بود .

4- مدتهاست که می خواهم برای محمد حسین بنویسم ، مخصوصا از آنوقتی که برایم پیغام گذاشته بود با کمی تردید که من از کدام حسین گفته بودم . مدتهاست که می خواستم برایش بنویسم که شک نکن ، دقیقا منظورم خود تو بودی و عجیب با تو احساس نزدیکی میکنم . راستش دوست دارم با تو بنشینم ، بگویم ، بشنوم . نگاهم به تو نزدیک است ، زیاد واگر نبود این فاصله ظاهری سنی که البته بهانه است در حقیقت نبود این مشغولیتهای امروزی تو یکی از بهترین همراهان بودی و البته که هستی . دوست دارم درفرصتی به سراغت بیایم .

4- مدتهاست که میخواهم برای نوید هم بنویسم . هر روز به وبلاگش سر میزنم و میخوانم . مدتی قبل به بهانه کار تماس گرفتم و حرف زدیم . یاد آنروزها افتادم که با هم صراطهای مستیقم را به سبک طلبه ای می خوانیدیم و کلی بحث میکردیم . راستش مثل نوید را کم دیده ام . آنوقت ها گاه می آمد ، قهوه ای می خوردیم و کلی می گفتیم .می گفت و من راستش کلی لذت میبردم ، و من می گفتم و او با حوصله می شنید . نوید را همیشه جلوتر از سنش و موقعیتش یافته ام .

5- فکر میکنم نزدیک به یکسال از رفتن وهاب گذشته باشد . زنگ زد بعد از مدتها و سالها و آمد به دیدنم . هدیه ای برای علی آورده بود و مجموعه فیلمهایی که از خودمان داشت ( مسافرت شمال و جلسه رهنوردان ) برای من و چه هدیه ای بهتر از این . گفت که برای خداحافظی آمده و به چین میرود برای ادامه تحصیل . گپ زدیم و تشکر کردم از آمدنش و موقع رفتن در آغوش گرفتمش . دلم تنگ شده بود و تنگتر هم حال شده . چندی پیش عکسهایش را فرستاده بود . در میان کودکان روستایی چین و او چقدر دور رفته است و راستش این شهامت می خواهد ، شلید کاش جوانتر بودم .

6- یاسر تماس گرفت و گفت برای مدتی میرود . خداحافظی معمولی و البته مشتاق خطی که خود گفت برایم مینویسد و بعد نامه آمد، کوتاه و البته خبری که میدانستم ( یعنی حدس میزدم ) و من که چه در پاسخ بنویسم ؟. یاد سفر هند افتادم و قدم زدن در کوچه های جیپور و اودیپور . دلم برای موتور سواری در میان جنگل های گوآ هم تنگ شده .دوستی من با یاسر سالها خواهد ماند ، این را مطمئن هستم .

7- دلم میخواهد برای خیلی ها بنویسم اول شاید برای طاها و بعد دیگران ، خیلی ها  و اما نمیدانم چقدر حرف خواندی دارم . دلم میخواهد در چند خطی کوتاه بنویسم که دلم تنگ شده ، خیلی .

8-  و اما  4 بهمن 1386 هم گذشت ، 38 سال .

/ 3 نظر / 7 بازدید
حسين

سلام . من همان حسينم و بی صبرانه منتظر ۱ شنبه شب . و اشتياق ديالوگی ۲ نفره !!!

محمد خوش زبان

سلام، دلم تنگ شده استاد

هدا

من که تازه شروع کرده ام ومی دونی که ديگه اصلا بدون تو هيچ کاری رو نمی شه شروع کرد