زیر درخت و از میان کاغذهایم

به بهانه رفتن  ، به سراغ پوشه های قدیمی رفتم . مرتب کردن و دسته بندی و در کارتن گذاشتن . اما این آسان نیست . هر ورق از میان یادداشت ها داستانی دارد و هرکدامشان مرا با خود میبرند که گاه چند دقیقه ، چند ساعت و شاید هم روزها طول بکشد .

از میان پوشه ها این ورق پیدا بود . سالها پیش در دبیرستان مرسوم بود هر دوره یکشب از ماه رمضان افطار دهد و اما بچه های دوره ١٨ ظاهرا در یکی از مدارس جنوبی تهران مراسم را برگزار کردند . من نمیدانستم . یک روز اتفاقی در دفتر دبیرستان نامه ای را دیدم مربوط به همان مراسم . کپی گرفتم و ماند در پوشه ام .

ساده است ولی من نمیدانم چرا هنوز آنرا نگه داشته ام .

 

نمیدانم باز ورق دیگری پیدا میکنم یا نه؟

نمیدانم بچه های دوره ١٨ هنوز هم افطار میدهند ؟

نمیدانم باز هم نامه ای نوشته میشود یا نه ؟

و...

 

/ 3 نظر / 16 بازدید
مریم

خیلی جالب بود.خیلی

حسین

شاید باید نانوشته ها را خواند !

حمیدرضا

این پستت منو یاد یه چیزی انداخت... شاید خیلی با ربط نباشه؛ اما دلمو برد تو یه هال و هوایی که فقط نوشتن میخواد.... سعی می کنم حتما این دفعه ازش بنویسم... حتما... البته ایشالا ممنون..