زیر درخت و مرور خاطرات تدریس 5

هفته بعد از آن با کاغذی به دست ( معرفی از طرف اداره ) رفتم به مدرسه ای که گفته بودند . راهنمایی میثم . پشت باشگاه اسدی . مدرسه ای بود با حیاط بزرگ و ساختمای قدیمی . ساختمانی با نمای اجری و مستطیل شکل که تمامی کلاسهای آن به سمت حیاط بودند و راهرویی طولانی و پهن در دو طبقه با سقف شیرونی . شکل تمام مدارس قدیمی دیگر . وارد حیاط شدم و به سمت دفتر رفتم . اولین اتاق دست راست و ابتدای راهرو . مردی میان سال و لاغر اندام پشت میز مدیر نشسته بود ( البته خود مدیر هم بود ) با احترما و البته خجالت خودم را معرفی کردم و کاغذ را به دستش دادم . سرتا پایم را به دقت نگاه کرد و از سابقه کاریم پرسید . نداشتم . معلوم بود خوشش نیامده و این را کتمان هم نکرد و من هم اصلا احساس خوبی پیدا نکردم .پرسید چه روزهایی کلاس میخواهی . گفتم چهارشنبه و پنج شنبه که باز معلوم بود خوشش نیامده ولی من هم بخاطر کلاسهای دانشگاه وقت دیگری نداشتم . ١٢ ساعت تدریس در هفته . دو روز و هر روز سه زنگ . کاغذ را گرفت و نامم را یادداشت کرد و گفت در تماس باشم تا برنامه کامل شود . یادم نمیآید چند بار رفتم مدرسه تا برنامه و کلاسهایم معلوم شوند ولی در آخر سه کلاس روزهای چهارشنبه با اول راهنمایی ها بود و پنج شنبه دوم راهنمایی . مدرسه از هر دوره چهار کلاس داشت از الف تا د . چهارشنبه ها زنگ اول دینی با اول الف و بعد قرآن با اول ب و آخر هم دینی با اول ج و پنج شنبه ها هم باز دو کلاس دینی و یک قرآن با دوم ها . یادم می آید شب روزی که میخواستم به سر کلاس بروم ، رفتم دبیرستان نیکان تا با مدیر صحبت کنم و به نوعی راهنمایی بگیرم ، نمیدانم حوصله نداشت یا چیز دیگری بود که بسیار سرد برخورد کرد . با یکی از معلمین سابق هم حرف زدم و چند توصیه کلی شنیدم . فردای آنروز اماده شدم برای رفتن به سر کلاس و معلوم است آن شب نگران بودم و دلهره داشتم .

ادامه دارد ...

/ 1 نظر / 5 بازدید
حسام زرین

از خواندن مطالب بسیار لذت می برم مشتاقانه پیگیر هستم