زير درخت و دل من

همیشه بهانه برای نوشتن زیاد است و البته برای ننوشتن زیادتر . و هر چه ننویسی دورتر می شوی و راستش این روزها گاه پیش می آید که وقتی سرم را بالا می آورم ، می بینم از درخت فاصله گرفته ام و این مرا می ترساند .

دلم تنگ شده است برای خیلی چیزها و این هیچ معنی خاصی ندارد ، فقط یک تلتنگی ساده است . همین .

دلم برای کودکیم تنگ شده . برای اتاقم وقتی ۷،۸ ساله بودم . برای آن روزهایی که آخرین امتحان ثلث سوم را میدادیم . برای کتاب فروشی سر کوچه .

دلم تنگ شده برای نزدیک غروب های سر پل تجریش ( سالهای ده ۶۰ ) ، برای کوچه پس کوچه های دربند .

دلم تنگ شده برای حیاط خانه خیابان خلیلی و جمع کردن برگهای پاییزی از حیاط . برای چیدن ریحان خانگی .

می بینی چقدر دلم برای چیزهایی ساده تنگ شده ؟

حسین ، می دانستی دلم برای تو هم زیاد تنگ می شود ؟

فکر می کنم شاید بلایی سر دلم آمده که اینقدر ساده دلتنگ می شود ؟

/ 7 نظر / 5 بازدید
حسين

راستش خيلی عجيب نيست برام.راستش منم مدتهاست که دست و پا ميزنم و بهانه گيری ميکنم و دلتنگی.اگرچه ممکنه اين دلتنگی ها از جنسهای مختلف باشه ولی می شه فهميدشون.به قول دوست شاعرم حالا هزارسال است/ که غربتم را به دوش گرفته ام و/منتظر ايستاده ام/ منتظر ارابه که رد شود و/ مرا چنان گرم به آسمان ببرد/ که آتش بگيرد دروازه های جهان گاهی وقتا می رم در مغازه بقالی و يه پفک گنده ميخرم.بازش ميکنم و با صدای بلند تندتند تو کوچه های منتهی به خونه می خورم طوری که قبل رسيدن به خونه همش رو خودم خورده باشم.شايد که دلتنگيم فراموش بشه چند دقيقه ای.

حسین !!!

با بهمنی بودنم کلی ور رفتم تا بتونم بنویسم . چرا که نمی دونستم با کدام " حسین " بودی ، و اینجور فکرها که شاید اصلا منظورت من نبودم و اینکه چه بنویسم و ... . و این چیزها که اصلا مهم نیست ، تو به هر گونه ای که هستی و دلت برای هرکس که تنگ می شود ، ولی من مدتهاست که دلتنگ توام و حسرتی که اگر این 12 سال اختلاف نبود ، چقدر مشترکات فیزیکی ( لغت بهتری پیدا نکردم ! ) زندگی ما دو بیشتر می شد ، به حدی روحیات تو برایم آشناست که گاه به خود می گویم ، این 12 سال آینده من است که کنار من با من سخن می گوید ! take care !

فيلسوف

ساده دلتنگ شدن با دلتنگی برای چيزای ساده متفاوته. حسين يه چيز ساده است يا يه چيز پيچيده که به سادگی دلتنگش شدی؟ !!! از کلاف فيلسوفانه من که بگذريم... اصولا دلتنگی برای چيزهايی که ساده به نظر می آن معنی داره... شايد به اين خاطر بهشون می گيم ساده که در يه زمانی هميشگی و روزمره به شمار می اومدن ولی حالا ديگه جزء روزمرگی هامون نيستن. و زمانيکه از دستشون می داديم حتی به اينکه دارن تموم می شن فکر هم نمی کرديم... انگار که اونا تعهد دادن هروقت ما خواستيم باشن - مثل تمام وقتهايی که بدون اينکه ما بخوايم بودن- آدما بر چيزاي عجيب غريب کمتر دلتنگ می شن. چون موقع وقوع و بروزشون می دونن که اونا مقطعين... فقط بپا... ممکنه يه روز بياد که دلت برای چيزهای ساده الان تنگ بشه.... و اون هم به نهايت سادگی!

گمشده

خيلی خوبه که ادما دلشون برای يه چيزايی يه کسانی و... تنگ بشه . خوشبحال شما که کسانی رو دارين دلشون براتون تنگ بشه يا خوشبحال کسانی که دل شما براشون تنگ می شه ....

رسول

حداقل برای من روزمرگی يکی از عوامل دلتنگيست . اينکه روزهايت را بگذرانی بدون اينکه گذراندنشان با نگذراندنشان فرق کند . اما چه می شود کرد .......

سيد عليرضا شمس نيا

سلام آیا می دانید که : وقتی یک نوشابه می‌خورید، چه اتفاقی می‌افتد؟ با مطلب فوق در وبلاگ شـمـسـه منتظر پیامتان هستم