زير درخت و روزهای سخت بياد آوردن

روزهای سختی را میگذرانم ، گرچه روزهای سخت در زندگی بسیار بوده است ولی اینبار جنس سختی چیز دیگریست . میباید در گذشته ام کنکاش کنم . در سالهای دور . در کودکیم و بگردم بدونبال لحضاتی که حتما بیادآوری انها ساده نیست و مهمتر انکه شاید خوشایند هم نباشد . همانها که تمام این سالها خواسته ام فراموششان کنم . باید دوباره بیاد آورم و در مقابل چشمانم زنده اشان کنم و این سخت است ، سخت .

باید بگردم بدونبال دلایل که میگویند نهفته در سالهای ابتدایی زندگیم است و من این روزها با چراغی کوچک در میان تاریکی میگردم و نباید هم چشمانم را بر روی آنچه پیدا میشود ببندم و راستش سخت است .

من نزدیک چهل سالگی هستم . باور کردنش برایم ساده نیست . همیشه فکر میکردم باید اتفاقی بزرگ بیافتتد . فکر میکردم چهل سالگی خبریست . همانطور که فکر میکردم ۲۰ سالگی خبریست . ۳۰ سالگی همینطور ولی من همانم . این را فقط من میدانم . من نزدیک به ۴۰ سالگیم . ۴۰ سال را شاید  از دست داده ام . اینها را راحت نمی نویسم . اینها را بگذارید جزء اعترافات فردی که به میان سالی نزدیک میشود ( و که میداند ، شاید میانسالی را سالهاست که گذرانده ام ) اعتراف ساده نیست ، آنهم وقتی همه میخوانند ولی من تجربه گفتن از خود را آرام آرام بدست میآورم و میدانم نباید بترسم . من آماده ام برای یک مبارزه بزرگ . بخاطر علی شاید . بخاطر هدا شاید و بخاطر خودم .

من اینجا زیر درخت ایستاده ام و به دوردست ها می نگرم .....

آسمان مال من است .

/ 2 نظر / 6 بازدید
حسين

سلام. دلم تنگ شده . که دغدغه هام رو بگم و دغدغه هات رو بشنوم . ديالوگ حامدگونه خونم افتاده ، بدجور ! منتظرم .

محمد خوش زبان

حتی إذا بلغ أشده و بلغ أربعین سنة قال رب أوزعنی أن أشکر نعمتک التی أنعمت علی و علی والدی و أن أعمل صالحا ترضاه و أصلح لی فی ذریتی إنی تبت إلیک و إنی من المسلمین احقاف 15