زیر درخت و مرور خاطرات تدریس 4

بهمن ماه به بهانه شروع ترم دانشگاه و البته شاید بعضی دلگیری هایی که بواسطه تمامی مسائل دوران تحصیل روی داده بود و البته که طبیعی هم بود با نیکان خداحافظی کردم . البته به عنوان کارمند وگرنه هر از چندگاهی سر میزدم . اصولا همیشه دبیرستان برایم مکان امنی بوده و این تا به امروز مانده . تمیدانم چرا ؟ شاید بخاطر خاطرات ،شاید بخاطر فضای صمیمی و مسئولین آن و شاید هم بخاطر همه اینها و هزاران دلیل دیگر . هنوز هم رفتن و در محیط بودن احساس خوبی به من میدهد .

به هر حال بهمن ماه بود که با مسئول دانشگاه نورالثقلین ( آقای عظیمی ) نشستم و گفتم که دیگر نمیخواهم بیایم . به این بهانه ، هزار گله هم کردم ، البته از دوران تحصیلم مثل خیلی از شاگردانی که بعدها نقد میکنند معلمین خود را ( آقای عظیمی سالها معلم خودم بود ) و گفتم که دیگر نمیتوانم بیایم . البته هیجان ورود به دانشگاه که برای من تازه روزهای اول بود و کشش به کار در مدرسه دولتی هم مطرح بود ( رضا پیشتر از من در یک مدرسه دولتی مشغول به کار شده بود و این برای من هم بسیار جذاب بود)

از دبیرستان که بیرون آمدم فقط دانشگاه بود تا تابستان آن سال . تابستان ۶٨ که یک روز رفتم اداره آموزش و پرورش منطقه یک ( آنوقت ها تجریش/سرپل  ابتدای مقصودبیک بود . ) یک روز پنج شنبه و من خبر نداشتم که اداره پنج شنبه ها تعطیل است . رفتم در طبقه مربوط به دوره راهنمایی . به دیوار اطلاعیه درخواست جذب نیرو زده بودند . از برادران و خواهران دیپلمه برای تدریس دینی و قران به عنوان حق التحصیل دعوت به همکاری میشود . درست همان چیزی که من میخواستم .( در دوران دبیرستان و البته تا مدتها بعد از آن در جلسات هفتگی بسیاری از دروس مذهبی را خوانده بودم - از منطق صوری و اصول فلسفه و تاریخ اسلام و ...) خلاصه شروع کردم به گشتن در اتاقها تا کسی را پیدا کنم و از او توضیحاتی در مورد اطلاعیه بگیرم . خلوت بود و جز معدودی نبودند .  در یکی از اتاقها که بزرگ هم بود جوانی نشسته بود . با جثه ای نسبتا درشت . صورتی سرخ و موهایی کم پشت و روشن . به او گفتم چه میخواهم . چند سوال کرد و خوب ظاهرم را برانداز . و بعد هم مشغول توضیح شد و صمیمانه حرف زد و گفت در جو و جریان فضای موجود در مدارس هستی ؟ گفتم بله . سال آخر دبیرستان صدر بوده ام و خوب میدانم فضای مدارس چگونه است ولی او این را چند بار دیگر هم پرسید . در جو هستی ؟ آخر خواستم توضیح بیشتر دهد و اشاره کرد به بحث ویدئو و فیلم ( که آنوقت ها ممنوع بود ) و من تازه فهمیدم چه میگوید و خنده ام گرفت و البته سعی کردم بروی خودم نیاورم و جدی باشم . جوان کلی توضیح داد . راستش صمیمی هم بود و من احساس راحتی داشتم .  کلی توضیح داد و بقول خودش راهنمایی کرد و گوشی دستم داد و قرار شد هفته بعدش مراجعه کنم تا به مدرسه ای معرفیم کند . در حقیقت به راحتی قبولم کرده بودند . چند بار در میان صحبت ها گفت که از ظاهرت معلوم است در جریانی !!! و اهل !!! و البته من ظاهر خاصی هم نداشتم . آنروزها لباس ساده ای با پیراهن روی شلوار و ریش کم پشتی و همین . خبری از هاله نور ( حتی کم سویش هم نبود ) گرچه گفت چهره نورانی داری !!!!! ولی آن روزها این قیافه خیلی معمول بود و بسیار بودند که در خیابان با چهره های نورانی میگشتند ، شاید .

بعد ها فهمیدم آن جوان مسئول امور تربیتی منطقه یک بوده .

ادامه دارد ...

/ 0 نظر / 4 بازدید