زير درخت و ...

زیر درخت و ...

این روزها برایم نوشتن سخت شده .

و در وبلاگ نوشتن هم سخت تر . گاه فکر میکنم شاید موقع آن شده باشد تا زیر درخت را از لیست وبلاکها پاک  کنم . بلند شوم و شاید بروم ، البته حتما به زیر درختی دیگر ولی ، شاید پشت هیچستان .

گاه دلم میخواهد بنویسم و گاه با خودم می اندیشم چرا ؟ من سالهاست که یاد گرفته ام سکوت کنم . این ویژگی خاص من نیست ، بسیار می شناسم که از اهالی این وادی  و شاید این سکوت میراث پدران و مادرانمان باشد .

دلم برای تاتر آرش تنگ شده ، کاش اجرایی دوباره داشت ، گرچه مطمئنم که نمیتوانستم آنرا ببینم . دلم برای آرش تنگ شده . دلم برای جاده های طولانی تنگ شده و برای دریا و یک تک درخت تا آرام با انگشتانم لمسش کنم .

این روزها روابط پیچیده شده ، روابط همیشه پیچیده است ولی انگار از حد و طاقت من فراتر رفته و من هر چه سعی در درک و شناخت دارم ولی باز درمانده ام . این روزها ، دائم چند فاز عقب بوده ام و خسته شده ام از این نفهمی ، خسته ...

همه چیز خوب است ، همه چیز

ولی من خسته ام .

دیگر زیر درخت را بعضی میشناسند و می خوانند این جملات را و حتما قضاوت می کنند و من باید مواظب نوشته ها باشم شاید ،  اما

اصلا چرا باید در سی و هفت سالگی بخواهم که وبلاگی شخصی داشته باشم و از خودم بنویسم ؟ کجای این معمول است ؟ و من باید در سی و هفت سالگی معمول باشم شاید .  

این روزها سخت گیر کرده ام ، گره ای کور که هر بار که می خواهم بازش کنم ، کور تر میشود و مرا خسته کرده . خسته . خسته

قدم بر می دارم و جلو هم میروم ولی این ظاهر کار است . مثل تجربه راه رفتن برعکس روی  راهروهای متحرک است ( مثل مسیرهایی متحرک که در فرودگاه ها وجود دارد ) . اگر برعکس روی مسیر قرار بگیری و راه بروی ، جلو میروی ولی ظاهرا . از دید ناظر بیرونی ، هر قدم که بر می داری ، عقب تر رفته ای .

و این شاید حال من است .

و من خسته ام . خسته  و این خستگی، حال عصبی هم، مرا کرده .

چقدر دلم برای آرش تنگ شده .

و برای سهراب و صدای پای آب

و برای مسافر

و سفر  و یک جاده طولانی و خالی  

این دویدن دائم مرا خسته کرده ، این دویدن و نرسیدن ، حتی دور شدن مرا خسته کرده ، کاش می شد چندی نشست و نفس گرفت .

شاید را را گم کرده ام ، شاید

شاید گم شده باشم ،

بچه که بودم ، گاه می شد که با مادر همراه شوم برای خرید ، در حین خرید و در میان جمعیت زیاد ،چند باری شده بود که درست ان هنگام که کاملا احساس امنیت میکردم ، ناگهان میدیدم که گوشه چادر زنی غیر از مادر را به اشتباه گرفته ام و او لبخند میزند و من ... چه وحشتی ، چقدر می ترسیدم .

من گم شده ام در این تاریکی ، شاید  ،  نه

من گم شده ام شاید از شدت نور

چشمان من به این همه نور عادت ندارد

من گم شده ام و این را کسی نمیداند

این دویدن بی ثمر در این کوچه های تنگ مرا خسته کرده

من گنگ شده ام ، من نمی فهمم ، اما میدانم مسئله چندان هم پیچیده نیست ولی من راه حل انرا نمیدانم ، من گیج شده ام و میدانم این،  فرصت ها را از من میگیرد و گرفته است .

دلم برای آرش تنگ شده ، خیلی

و من ...

 

 

 

/ 2 نظر / 4 بازدید
حسين

کار ما نيست شناسايی راز گل سرخ کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشيم

زينب

سلام. من تازه وبلاگ شما رو خوندم. شايد خستگي شما به خاطر دوري از خودتون باشه تا حالا دعاي كميل يا ندبه يا توسل رفتين؟ نميشناسمتون. ولي همين قدر مي دونم كه در اين دعاها شايد ادم گريه كنه ولي بعد يه ارامش عميقي تمتم وجودتون رو پر مي كنه. امتحانش ضرري نداره يا علي خدانگهدار