زير درخت و اين روزها

امتحانات پایان ترم شروع شده و من در میانه راه هستم . 9 درس و 22 واحد و حجم بسیار مطالب خوانده نشده و این روزهای من . دغدغه های هر روزه که شاید این روزها چندیدن و چندین برابر شده اند . تضادهای بی پایان فلسفی ، اجتماعی ،سیاسی ، روانی ، احساسی و حتی اعتقادی که هیچگاه دست از سر من برنداشته اند و انگار قرار است همیشه همراه باشند و شاید این رسم روزگار است . این تضادها تا وقتی که در حد نظر باقی می مانند چندان مشکلی را همراه ندارند ولی این تنها نیست . باید ها و نباید ها از دل اینها بر می آیند و اینکه هر لحظه باید چه تصمیمی گرفت و چگونه عمل کرد ؟ این روزها حرفهای بسیاری بر دلم سنگینی می کند که باید به آنانی که دوستشان بسیار دارم بزنم ، ولی مصلحت اندیشی ها ، اما و اگرها و هزار بهانه دیگر شاید جرعت گفتن را از من گرفته است .

چیزی تا مرز چهل سالگی نمانده و این محافظه کاری هم شاید نشانه گذشت دوران جوانی است . نمیدانم باید بگویم یا در یک سکوت طولانی باز انتظاراتم ندیده بگیرم .

 دلم بسیار تنگ است . گاه سنگینی این بار کمرم را خم می کند ولی یادمان داده اند که مردی با سکوت و خم به ابرو نیاوردن و لبخندی بر لب داشتن است .

ومن نیاموخته ام ، آگاهانه مرد بودن را و گاه فکر می کنم مرد عشیره بودن چقدر سخت است . و ما همه، مردان عشیره هستیم و حفظ عشیره همه چیز ماست و این تضاد که پس خود کجاست سوال من . این روزها سخت می گذرد .

و اگر نبود لبخندهای علی و نگاه های پر محبت همراهم و دستان گرم او ، شاید قلبم از سرما ...

نباید تلخ بود میدانم ، مبادا کسی فکر کند زندگیمان بد است ، بد نیست ، من دلتنگم ، همین

/ 1 نظر / 4 بازدید
سمیه

زندگی شما همیشه خوب بوده و خوب می باشد و الگوی خوبی برای خیلیها می تونه باشه . راستی تولدتان مبارک ! اینو گفتم که خستگی امتحاننتتون کمتر بشه . سایه تان بر خانواده مستدام.