زیر درخت و مرور خاطرات تدریس 6

چهارشنبه روزی ( که یادم نیست چندمین روز مهر بود ولی میدانم روز اول نبود ) به مدرسه رفتم ، با دلهره و هیجان و البته نگرانی . کیف مشکی دستی داشتم و قلم و کاغذی به همراه . رسیدم مدرسه . حیاط پر بود و من آرام و البته با حفظ متانت خود را به دفتر رساندم . سلام کردم . معلمان دیگر و مدیر و ناظم . اکثرا را نمیشناختم . آرام گوشه ای نشستم . لبخندی بر لب و منتظر ماندم تا زنگ بخورد . یادم نیست چقدر انتظار کشیدم ولی زنگ خورد و مراسم صبحگاه و به صف شدن و آرام و با صف به کلاس رفتن و بعد آرام آرام معلمین هم به کلاسها رفتند. من مانده بودم به خیال آنکه به همراه ناظم خواهم رفت و او مرا معرفی میکند ( سعی کرده بودم فضا را برای خود بازسازی کنم ) ولی اینگونه نشد و ناظم وقتی به دفتر خالی از معلمین برگشت و مرا معطل دید گفت چرا به کلاس نمیروید ؟ جا خوردم ولی بروی خودم نیاوردم . فهمیدم باید خود بدون معرف بروم . کلاس طبقه بالا و درست روی دفتر مدرسه بود . از پله ها آرام بالا رفتم . در تمام لحظات سعی میکردم متانتم را حفظ کنم (!) . به نزدیکی درب کلاس که رسیدم دیدم بچه ها آرام و البته کنجکاو  منتظرند تا معلم جدید خود را ببیند . به درب کلاس آرام ضربه زدم و وارد شدم . برپا گفت یکی و همه بلند شدند . گفتم بفرمائید . نشستند و من به سمت میز معلم رفتم . کیفم را روی میز گذاشتم و چند لحظه ای همانجا به همه نگاه کردم .صدا از کسی نمی آمد . سکوت و بود و سکوت . کلاس بزرگی بود با دو ردیف میزهای سه نفره . بچه ها همه به من زول زده بودند . ضربان قلبم بالا رفته بود بسیار . هول شده بودم . حسابی . و همانجا که ایستاده بودم سخن گفتم . راستش اصلا یادم نیست چه گفته ام . اینقدر هول شده بودم که کلمات را فراموش میکردم ( نمیدانم بچه ها هم متوجه شده بودند یا نه ) یادم نیست که چقدر این حالتم طول کشید ولی بعد بخودم تکانی دادم و چند قدمی راه رفتم . همان شد . راه رفتن باعث شد بخودم بیایم و بتوانم خودم را جمع کنم و آرام شوم . ساده شده بود ولی اولش خیلی سخت بود . خیلی .

ادامه دارد ...

/ 2 نظر / 6 بازدید
حسین

اون مدتی که توی آزمایشگاه دبیرستان کار می کردم،یه فیلمی از افطاری معلمین دبیرستان بود که بار ها دیدمش.تو هم بینشون بودی.با سیبیلی با نمک!اما ته ریش نداشتی و پیراهنت رو روی شلوار ننداخته بودی!کلی انصار حزب الله بودی پس اونموقع !