زیر درخت و مرور خاطرات تدریس 11

قضاوت در مورد آن سالها چندان هم برای ساده نیست . راستش چیزی نمیدانستم و اما قرار بود به دبگران بیاموزم . این داستان تناقض عجیبی دارد . بیچاره بچه ها که در این دایره تناقض با من گیر افتاده بودند و خودشان هم خبر نداشتند .

روزهای چهارشنبه یک به یک می آمد و می رفت . درس میدادم . درس می پرسیدم . تکلیف و امتحان و البته داستان که شاید برای هم جذاب ترین ( و شاید هم تنها قسمت جذاب ) بود ، حتی برای خود من . با بچه ها عموما احساس راحتی میکردم و برعکس اصلا این حس راحت را در دفتر مدرسه ننداشتم . برای همین هم عمده وقتم یا سر کلاس بودم و یا در حیاط و میان بچه ها . این بعد ها هم شد مثل یک عادت .

 

کلاسهای چهارشبه نسبتا خوب پیش می رفت. تدریس مرتب ، پرسش سرکلاس . تکلیف مرتب . امتحان ماهانه و گاه هفتگی . برگزاری مسابقه و داستان در هرجلسه . بچه ها هم نسبتا راحت بودند ( یا حداقل کسی اعتراضی نداشت ) . با بعضی ها هم صمیمی تر شده بودم . یادم هست برادران کتانی را ،سلطان محمدی ( که سالها بعد به جهت  روزبه دوباره دیدمش ) شریف بختیار ، عباس واعظی ( که هنوز هم گاه میبینیم هم را ) ، ملک ، علی احیایی ، خلیلی نیک ،ریاحی ، زوجی ، طریق السلامی ،عصار ، علی نژاد ( که دوران دبیرستان را با هم بودیم ) ، مهجوری ( با کلاهی که همیشه به سرش بود) ، رضا نوری که دلم برایش خیلی تنگ شده و اشکان که هنوز هم با من هست (و هم  در دلم )  . کلاس چهارشنبه ها را دوست داشتم . با علاقه به کلاس میرفتم وسعی میکردم برنامه داشته باشم . یادم هست وقت گذاشتم و رفتم بازار تا چند خودنویس و کتاب بخرم برای دادن جوایز موردی سر کلاس به بهانه های مختلف مثل موفقترین فرد هفته و از این قبیل و اما کلاسهای پنج شنبه ها به همان اندازه و حتی بیشتر سخت بود و فقط میگذشت . گاه واقعا کلافه میشدم . با توان آن روزهایم ، کار دیگری از دستم بر نمی آمد . آنقدر جرات و یا شاید شعور هم نداشتم که بگویم دیگر سرکلاس نمیروم . به هر حال سر میکردم . البته روابطم با بچه ها بد نبود ولی کلاس به معنی تمام کلمه برای همه ما وقت گذرانی بود .

همین .

و اما خاطرات بسیار از آن دوران برایم باقی مانده . اینکه یکبار آدامس میجویدم و به خیال آنکه آرام است و کسی متوجه آن نمیشود همانطور به سر کلاس رفتم . کسی هم چیزی نگفت . بعد ها برادر یکی از بچه ها که هم دوره ای خودم بود در جلسه ای گفت چرا سرکلاس آدامس میجوی ؟ کلی خجالت کشیدم .

یکبار هم در میان زنگ تفریح که به همراه بچه ها در حیاط بودم و عده ای هم دورم دیدم خانم جوانی به طرفم می آید و تقریبا تمام مدرسه هم به دونبالش . به من که رسید همه مدرسه دورمان حلقه زده بودند . میخواست اجازه رفتن برادرش را بگیرد . مسئله ساده ای بود ولی نمیدانم چرا مدیر مرا به دفتر صدا نزده بود ؟ ! راستش اصلا راحت نبودم .

/ 3 نظر / 6 بازدید

شروع مجدد خاطرات تو این مدت همچنان روزانه سر میزدم

محمد نظری دوره 27

سلام استاد دلمون تنگتونه اما دیگه پیداتون کردیم