زیر درخت و مرور خاطرات تدریس7

اولین زنگ آرام گذشت .من توضیحات کلی را دادم و درست یادم نیست درس را شروع کردم یا نه . بچه ها آرام مرا نگاه میکردند و البته ارزیابی .از میان بچه های کلاس سه نفر هم محلی و همسایه بودند . دو برادر دوقلو و یکی دیگر . خوشحال شده بودند که با معلمشان هم محلی درآمده بودند . شاید با خود فکر میکردند آدم مهمی هستم !! زنگ دوم رفتم به کلاس اول ب ، آنجا قرار بود قرآن درس دهم . با انها راحت تر بودم و زنگ آخر هم کلاس اول ج . بعد ها از میان همین کلاس آخر دوستان خوبی پیدا کرددم . اشگان و عباس شاگردان همین کلاس بودند . برای کلاس خودم برنامه داشتم ، ابتدا درس میدادم ، به تقلید مدرسه خودمان که دبیران معمولا سعی میکردند فراتر از کتاب بگویند و گاه کتاب را اصلا در طول سال نمیخواندیم . لذا من هم فکر میکردم نباید زیاد به کتاب توجه کنم ، گرچه بسیار سریع فهمیدم این شیوه جواب نمیدهد . لذا از روی کتاب هر بار درس را میخواندیم و من هر جا توضیح لازم داشت ، توضیح میدادم . هر بار از چند نفری هم میپرسیدم و تکالیف را هم بازدید میکردم و در اخر داستان .

 

آن روزها سعی داشتم داستانهای مذهبی که کمتر گفته شده را پیدا کنم و برای بچه ها تعریف کنم . شب کلاس کلی کتاب نگاه میکردم .از قصص قرآن تا تفسیرهای مختلف تا داستانهایی که کمتر گفته شده بود را پیدا کنم . کلی وقت میگرفت اینکار ولی فکر میکردم باید انجامش دهم ولی راستش خیلی استقبال نمیشد برای همین هم دونبال چیزی بودم که بتواند بچه ها را جذب کند و کلاسم را جذاب .

ادامه دارد ...

/ 3 نظر / 5 بازدید
حسام زرین

دیری است که از روی دل آرای تو دوریم محتاج بیان نیست که مشتاق حضوریم

نوید

خیلی نوشته های این چند وقته رو دوست دارم...