خستگی

درگیری های این دو ماه اخیر مرا بسیار خسته کرده است . فکرم و ذهنم و شاید روحم بسیار خسته است . از فشاری که تحمل کردم . از نیرویی که گذاشته ام .

عمده این فشارها شاید به دلیل وظایفی بود که می بایست پیش از اینها نسبت به انجامشان اقدام     می کردم ولی نشده بود . چرا ؟ به هزاران دلیل و البته بهانه .

شاید چون فکر میکردم میتوان ندیده گرفت و مسکوت گذاشت و امیدوار بود به حل و این راه معلوم است که به کجا می انجامد ؟ آنوقت است که مجبور خواهی بود چندین برابر انرژی بگذاری و تازه چون وقت گذشته بیشترین تاوان را باید داد و بعد باز فراموشی از اینکه خب خدا راشکر حل شد و انگار یادم میرود که بعضی کارها دائمی هستند .         وچه کنم با این احساس کناه

خسته ام خیلی و بی حوصله و مهمتر از آن که احساس بدی دارم نه از آنچه کردم ، بلکه از آنچه نکردم و باید بکنم ولی در توانم نیست .

این روزها بیشتر به تابلوی آرش خیره میشوم . بخاطر خودم و او که حس و هنرش را در جزء جزء تابلو میبینم ، دوستش دارم ، نزدیکم به او ولی دورم ، میدانم  ، میدانم .

و باز کلی حرف که توان گفتنش حالا نیست  ... و من توانم کم بود .....

/ 3 نظر / 5 بازدید
حسین

و این بی حوصلگیت برایم کاملا معلوم بود ، در دیدار اخیر . و پارادوکسی از وعده دیدار گذاشتن و نذاشتن ها ! بهمنی بودنم روحیه ات را درک می کند . و خودم ، که این روزها با هر نوبت شنیدن اینکه از فلان جهت شباهت به حامد داری ، حس خوبی به من دست می دهد . شانس با من بود که با تو آشنا شدم و اگر اجازه بدهی بگویمت دوست ، و ... .

محمد خوش زبان

یه درخواست: میشه قابلیت rss رو فعال کنین تو بلاگتون؟ ممنون میشم.