زیر درخت و مرور خاطرات تدریس 9

یادم هست که تعریف کردن داستان بعد از چند جلسه حسابی با استقبال روبرو شد . معلوم بود که عموم بچه ها منتظر وقت تعریف داستان بودند و این یک فرصت و اهرم برای من بود تا با مدیریت بیشتری بتوانم کلاس را هم اداره کنم . به هر حال امتیازی بود که بچه ها دوست نداشتند لغو شود و البته از این بهانه یا استفاده نکردم یا شاید خیلی محدود . تنها کمی نگران این بودم که به هر حال کسی به محتوای داستان ایراد نگیرد . مثلا اولیاء یا دیگر معلمین چون حدس میزدم بالاخره بچه ها در خانه مطرح میکنند و حرف آن ممکن است پیش بیاید که خب هیچ چیزی مطرح نشد .

داستان را هم به شیوه خودم تعریف میکردم . بعضی قسمت ها را کوتاه  میکردم و اگر لازم بود حذف ( بخوانید سانسور ) ( قسمتی که قهرمان داستان در طول سفر خود چند روزی در قلعه ای اقامت میکند و علاقمند به دختری میشود را تقریبا حذف کردم ) به هر حال کلاس دینی بود و ...

کلاسم را دوست داشتم . مخصوصا کلاس روزهای چهارشنبه را ( اول راهنمایی ) و باید اعتراف کنم مخصوصا کلاس اول ج را یعنی زنگ آخر چهارشنبه ها . تقریبا تمام وقتم را در مدرسه با بچه ها میگذراندم . این شامل تمام زنگ تفریح و ناهار و نماز هم میشد . ارتباط کمی با دیگر معلم ها داشتم و حتی نام بعضی از ایشان را تا آخر سال هم یاد نگرفتم .

با بچه ها صمیمی بودم والبته این گاه مشکل آفرین هم میشد . تعادل بخشیدن به روابط کار سختی  است  و برای من بی تجره این خیلی سختر. میخواستم معلم خشک و بی احساسی نباشم و با شاگردان دوست . از طرفی فکر هم میکردم درسی که میدهم فضای صمیمی تری را طلب میکند . از دید بچه ها این نوع رفتار درمدرسه شاید دوگانه مینمود ( رفتار معلمین جوان و صمیمی شاید و معلمینی باتجربه تر و جدی با دروسی مهمتر البته ) گاه گله و شکایتی را هم  ایجاد میکرد که مستقیم و غیر مستقیم به ما منتقل میشد . گاه دوستانه و گاه کنایه آمیز .   

در مجموع یادم هست گرچه ارتباط نسبتا خوبی با بچه ها داشتم ( یا حداقل اینگونه فکر میکردم ) با همکارانم نتوانستم ارتباط صمیمانه ای برقرار کنم . ماند همان حداقل .

دوران تدریسم در دوم راهنمایی خیلی کوتاه بود .

مدیر مدرسه از ابتدا برخورد گرم و صمصمی نداشت . چند بار عدم تجربه لازم را خیلی صریح به رویم آورده بود . تا اینکه بعد از چند هفته ، یک روز که به مدرسه رفتم خیلی گرم تحویلم گرفت و گفت مشکلی است که فقط به دست تو باز میشود و من ساده و البته شاید جاه طلب . معلوم شد که مشکلی برای معلم علوم پیش امده بود که برنامه کلاسها را به هم میریخت . از من خواستند که بجای دینی دوم ، پرورشی سوم ها را بگیرم و منهم راستش خوشم آمد و به راحتی پذیرفتم ( این بدترین تصمیم  دوران تدریسم بود ، یا حداقل یکی از بدترین ها ) . بعد از آن پنجشنبه ها به سر کلاسهای سوم راهنمایی میرفتم .

/ 5 نظر / 5 بازدید
WWW.YAOO.IR

چو ايران نباشد تن من مباد YAOO = توکل بر خدا سايت يااو برگرفته از نام خدا مي باشد که با توکل بر خدا و توسط همه ي مردم ايران به انتشار رسيده است شما هم به جمع ما بپيونديد در صورت تمايل براي حمايت از اين سايت ، اين سايت را با نام " پايگاه اطلاع رساني ايرانيان " لينک نماييد YAOO.IR [هورا]

حسین

هر کدوم از فسمت های خاطراتت رو شاید 3-4 مرتبه می خونم ، خیلی با حاله!

حسام زرین

http://hessamzarrin.persianblog.ir