زير درخت با او

امروز علی را بردیم دکتر ، همه چیز خوب بود و دکتر گفت که سلامت است و همه چیز خوب .

تا دور روز دیگر سه ماهگی علی هم پایان می یابد و چهارمین ماه زندگی او و زندگی جدید ما هم آغاز میشود .

این سه ماه کاملا متفاوت گذشت و البته شاید سخت ، چرا که تسلط بر شرایط جدید در بسیاری از موارد چندان آسان نیست .

تفاوت زندگی متاهلی با مجردی بسیار بود ، شاید دو دونیای کاملا متفاوت و اینبار هم معلوم شد که پدر شدن هم دنیایی است بسیار متفاوت با تمام شرایط خواص خودش .

اما در این سه ماه من بواقع بیشتر شاهد بودم . بار اصلی بر دوش ، همراهم بود . همانکه نه ماه پیشتر از آنکه من باور پدر شدن را داشته بودم ، مادر شدن را باور کرده بود و سنگینی این بار را با تمام وجودش احساس می کرد .

در گیری با این دنیای جدید و انرژی که دائم از انسان میگیرد ، همیشه می تواند مسئله ذهنی باقی بماند که فردیت کجاست ؟ من بارها در این سه ماه این را از خودم پرسیده ام ، کما آنکه در تمام این سالهای متاهلی هم میشد که از خودم بپرسم که فردیتم کجاست و چه شده ؟ افکار روشنفکری و خواستهایت  از دنیا و اینکه بخواهی هر لحظه آنگونه که دوست داری باشی و پیش روی ، همه و همه با من بوده ولی دنیای متاهلی ابزار دیگری می خواست و حال در این دنیای جدید تر باز ابزارها و بایدها و نبایدها تغییر کرده . این نه برای خوب و بد بودن دنیاهاست ولی حقیقتی است که گاه درکش چندان آسان نیست و یا حتی مطلوب .

علی بزرگ شده ، سنگین تر شده و قد کشیده و من در این سه ماه شاهد این رشد بوده ام و اینکه این، تماما بخاطر حضور دائم او بوده . آغوش گرم او و نگاههای پر مهرش و شیره جانش که هر چند ساعت یکبار ، روزو شب ، نیمه های شب ، همان وقتهایی که من مست خواب بودم در دهان علی می ریخت . مراقبتهای دائمی و حضور دائمی و عجب صبری می خواهد این حضور دائم و این از خود گذشتن و فردیت را رها کردن .

و من تنها شاهد تمام این نیمه شبها بوده هم .

من بسیار فرصت داشته ام به بهانه کار روزانه ، منفک شوم و شاید انرژی هم بگیرم ولی او ، انگار منبع بی پایان انرژی است که سه ماه تمام اینچنین می تابد و من شاهدم .

در این مدت او تمام آنچه می بایست باشد ، بود . و من می فهمم که این چقدر سخت است . من گاه سعی کردم ، گاه هم فراموش کردم که نزدیک شوم . خوب می دانم .

در بسیاری از لحظه ها دور بودم و فکر میکردم که نزدیکم . او تنها بوده و من حتی بدرستی نمی توانستم نشان دهم که درکنارش هستم یا حداقل می توانم باشم . این همراهی جدا از حرفهای شعاری و نچسبی که گاه ما فقط در ظاهر میزنیم تا خود را به بهانه های ماه و خورشید نزدیک جلوه دهیم ، چرا که بواقع دور هستیم ، دنیاهایمان از هم دوراست و این اصلا جای کتمان ندارد .

میدانید ، شاید یکی از نشانه های کوچک نزدیکی و درک شرایط ، پرهیز از گفته های توصیه ای ، آنهم به کسانی است که در مرحله ای از زندگی قرار گرفته اند که ما حتی درک کوچکی از شرایط آنرا نداریم و تنها شنیده هایمان از دیگران را جزء درک خودمان حساب می کنیم و با تکرار آنها ، می خواهیم خیلی ساده نشان دهیم که نزدیکیم و میفهمیم ولی این تنها یک ساده اندیشی کودکانه است و همگان آنرا میدانند .

بگذریم .

 عزیز من در این سه ماه آگاهانه پیش رفت و عمل کرد و من شاهد آنم و این آگاهانه بودن را من از او آموخته ام و می آموزم هنوز بسیار .

و من مدتهاست که زیر درخت تنها نیستم و آگاهانه نشسته ام با او و با علی

و ... من خوشبختم

/ 4 نظر / 6 بازدید
آرش

دوست من اميدوارم که هميشه و همه جا آگاهانه و خوشبخت زندگی کنی

سميه

من هم داشتن چنين گوهری را در زندگيتان به شما و علی کوچک نازنينم تبريک می گويم . باشد برای ما هم شايد خدا نظر لطفی بنمايد...

حسين

سلام اگرچه ممکنه دير به دير بيام ولی هر دفعه ميام يه ربعی چرخ ميزنم اينجا و ميخونم نوشته هاش رو.کلی حال داد اون عکس قديمی