داستانی به نقل از وبلاگ ديگری

 

داستان زیر را در وبلاگ نظر آباد خواندم  و  برایم جالب بود ، شما را هم مهمان می کنم .

مرد روی زمين به پشتی تكيه داده بود و با استكان چای بازی می‌كرد. زن هم گوشه‌ی اتاق چهارزانو نشسته بود و به تلويزيون نگاه می‌كرد "از ساعت 24 امشب طرح سهميه‌بندی بنزين آغاز می‌شود". زن نگاهی هراسان به مرد انداخت و دوباره به گوينده‌ی اخبار خيره شد. مرد همچنان در افكار خود غرق بود و توجهی به اخبار نداشت.

-         احمد، شنيدی؟

-         چی‌رو؟ 

-         می‌خوان بنزين رو سهميه‌بندی كنن. 

-         از اين حرف‌ها زياد می‌زنن، تا حالا كه خبری نشده. 

-         نه نه ... از امشب سهميه‌بندی می‌شه. 

   مرد ناباورانه به زنش نگاهی انداخت و نگاهش را به روی صفحه‌ی تلويزيون گرداند. گوينده با آرامش جزئيات طرح را تذكر داد و بار ديگر تاكيد كرد كه از ساعت 24 طرح سهميه‌بندی آغاز می‌شود. قطره‌ی عرق سردی از پيشانی مرد به پايين چكيد و به درون چايش ريخت.

-         احمد ... حالا چكار كنيم؟

-         چی رو. 

-         مسافرت فردا رو ديگه، بچه‌ها يه هفته است منتظرن. 

-         آخه ... بعد برای مسافركشی پول بنزين از كجا بيارم؟ 

-         علی سه روزه مايوش رو درآورده ... زهرا مدام از دريا و مسافرت حرف می‌زنه ... 

   مرد نگاهی به مايوی سرمه‌ای كوچكی كه گوشه‌ی اتاق گوله شده بود انداخت. زن از بچه‌ها و ذوقشان می‌گفت كه مدت‌ها بود خود را آماده‌ی سفر كرده بودند ولی احمد زنش را می‌شناخت. خود از بچه‌ها بيشتر انتظار كشيده بود.

-         خودت به بچه‌ها قول دادی كه اگه نمره‌هاشون خوب بشه می‌بريشون دريا ...

   هر كلمه‌ی زن ضربه‌ای بود كه مرد را منگ می‌كرد.

-         می‌دونی بچه‌ها چند ساله مسافرت نرفتن؟

   علی تا بحال دريا را نديده بود و زهرا جز خاطره‌ی مبهمی چيزی بخاطر نمی‌آورد ... مرد همه‌ی اين‌ها را می‌دانست.

-         اين‌همه شب تا دير وقت كار كردی كه خرج سفر رو دربياری.

   مرد فكری كرد.

-         مگه نگفت از ساعت 24؟

-         چرا ... 

-         خب همين حالا می‌رم باك ماشين رو پر می‌كنم و دو سه تا دبه هم اضافه بر می‌دارم كه برای مسافرت بنزين داشته باشيم. 

   زن لبخندی زد و كمی آرام شد.

* * *

   شاگرد پله‌ها را دو تا يكی بالا رفت و خود را به در شركت رساند.

-         عباس آقا كجا؟

   شاگرد سرش را به زير انداخت و جواب داد:

-         با رئيس كار دارم، خانوم منشی.

-         ايشون وقت ندارن. 

-         كارم خيلی واجبه. 

   خانم منشی دكمه‌ی تلفن را زد و از رئيس كسب اجازه كرد ... "بفرستينش تو"

-         سلام آقا.

-         چه خبرته شلوغش كردی؟ 

-         آقا ... آقا ... بنزين رو سهميه‌ای كردن. 

-         از كی؟ 

-         از همين امشب، ساعت 12 شروع می‌شه؟ 

-         خب ... كه چی؟ 

-         آخه آقا همين هفته‌ی ديگه يه كاروان داريم برا پاكستان. 

-         خب داشته باشيم. 

-         آخه سهميه‌ای كه نمی‌تونيم ... 

   رئيس خنده‌ای سر داد و به پشتی صندلی تكيه داد.

-         چيه ناراحتی؟ كارت سوخت ما كلفته ... 

   رئيس دوباره قهقهه‌ای زد و به شاگرد كه از سر و صورتش عرق می‌چكيد نگاه كرد.

-         آخه آقا ... 

-         چی چی فكر كردی؟ فكر كردی ما از پمپ بنزين تانكر پر می‌كنيم؟ يا شايد فكر كردی كه بنزين رو از سر راه برمی‌داريم؟ 

   اشك از چشمان رئيس سرازير بود و بلند بلند می‌خنديد.

-         برو بچه ... برو هزار تا كار دارم ... چی خیال كردی؟ بنزين اول دست ما می‌آد بعد اضافه‌هاش سهميه‌بندی می‌شه ... برو ... برو بد به دلت راه نده.

   شاگرد سرش را پايين انداخت و از اتاق بيرون رفت.

* * *

   مرد بسرعت ماشين را روشن كرد و به سمت ميدان براه افتاد.

-         يا ابالفضل ...

   ماشين‌ها زنجيروار تا كيلومترها صف بسته بودند و راه بند آمده بود.

-         انگاری همه می‌خوان برن دريا ...

   مرد با خود فكری كرد و تصميم گرفت به پمپ بنزين ديگری برود. يك ساعت بيشتر وقت نداشت.

   مرد به پمپ‌بنزين‌های زيادی سر زد ولی همگی پر بودند از ماشين‌های حريصی كه به دنبال چند ليتر بنزين صف بسته بودند ... "ای ول، بالاخره پيداش كردم ... چه خلوت هم هست!" ... مرد ماشين را پشت ماشينی كه جلوی ورودی جايگاه توقف كرده بود پارك كرد و از شيشه بيرون را نگاه كرد. مردم از ماشين‌هايشان پياده شده بودند و با مامور جايگاه جر و بحث می‌كردند.

-         چه خبره عمو؟

   مرد با فرياد از راننده‌ی جلويی پرسيد.

-         می‌گه بنزين تموم شده؟

-         دِ ... غلط كرده. 

   مرد از ماشينش پياده شد و به سمت مامور جايگاه رفت.

-         بدو پمپ رو وصل كن كار داريم ...

-         دِ چرا حرف حاليتون نيست ... می‌گم تموم شده. 

-         خالی نبند ... فكر كردی نمی‌دونم برا خودتون نگه داشتين. 

   مامور از دست راننده‌ها كلافه شده بود.

-         آره بابا جون ... آره ... برا خودمون نگه داشتيم ... حرفيه.

-         تو غلط كردی. 

   مرد يقه‌ی مام

/ 4 نظر / 7 بازدید
هيوا

جهان پر از نوره. اما بسیاری از ما آدم ها فقط تاریکی رومی بینیم چرا؟ آپم وقت کردی یه سر بزن....

مهشيد غفارزادگان

به هر حال این طرح نارضايتی کوتاه مدت مردم را در پی خواهد داشت انشاالله در بلند مدت به نفع همه خواهد بود. (البته منظورم خود طرح است نه کيفيت اجرای آن)

حسين

نگفتم تبليغات چه تاثيری گذاشته ، بيا اينم دو تا از نمونه هاش . کاشکی اضافه می کردی تو همون ترافيک ايجاد شده که تا ساعت ۱۲-۱ نيمه شب هم ادامه داشت ، چند تا مريض قلبی به موقع به بيمارستان نرسيدن ؟ البته شايد جون هر چند تا مريض قلبی به هزينه ای که دولت بابت سوبسيد بنزين می داده بيارزه !!!!