هر کجا باشم ، باشم ، آسمان مال من است   

آدرس وبلاگ را تغییر داده ام و البته به هزار دلیل عقلی و شاید دلی و از این به بعد در این آدرس   مینویسم   هنوز در سفرم

http://hsadeghi.blogspot.com/

والبته به همراه مطالب وبلاگ هنوز در سفرم .

سعی کرده ام تمام مطالب قبلی را هم جمع آوری کنم .

و دیگر اینکه

حالا هر که از روبرو بیاید، میگوییم: سلام  

لینک
   زیر درخت و آسمان ابری و هوای سرد اینجا   

چهارشنبه هفته پیش رسیدیم . دوم سپتامبر . گرفتن جایی برای ماندن  و تهیه وسایل زندگی. ظاهرا قرار است بمانیم .

آمده ایم ادینبرو . اما دلمان کجاست ؟ نمیدانم . راستش تهران هم نیست ولی دوست دارم بارها و بارها سرود وطنم را بشنوم .

آنکارا - استانبول - اسکوپیه - بلگراد - لندن و بالاخره ادینبرو .دو ماه سفر .  سخت بود بسیار . کمی خواهم نوشت .

و دیگر ...

لینک
   زیر درخت و رنگ سبز   

از ابتدا انتخاب ، رنگ وبلاگ سبز بود، به هزار دلیل ، ولی از این به بعد رنگ این وبلاگ سبز خواهد ماند تنها به یک دلیل .

اینکه رنگ سبز برای ایران امروز معنایی ویژه دارد .

 

لینک
   انتخابات شاید ...   

به نقل از وبلاگ نوید

...

سرم را محکم بر دیوار می کوبیدم و هیچ وقت بلند نمی شدم...

شما را نمی دانم ولی من احساس یاس و ناامیدی می کنم وقتی که زمان انتخابات می رسد و بحث داغ و سوال محوری آدم های دور و بر در مورد شرکت کردن یا نکردن در انتخابات است. این هم مثل همه مسائلی که در کشورهای دیگر سال های سال است حل شده و ما مثل گرامافونی که گیر کرده است هر سال برمی گردیم سرجای قبلی. توان مان محدود و منابع مان کم و حافظه مان اندازه نخود... خسته کننده است. ناامید کننده است.

عزبز من. همان اعدادی که به عنوان مترهای اقتصادی می شناسیم، همه، واقعیت های اجتماعی هستند. یعنی فقط یک عدد نیست. همان عددی که به راحتی می گوییم یک درصد پایین و بالا شد به معنای به فساد کشیده شدن عده ای و به دزدی افتادن جمعی و بی سرانجام شدن بچه های نگون بختی است. همه آن عددها واقعی اند. چرا درک نمی کنیم که همه ما مقصریم در همه این اتفاقات؟

گاهی هنوز می بینم که دوستی می آید و بادی به سینه می دهد و می گوید که «البته من که چهارسال پیش رای ندادم».. عزیز من. من اگر جای تو بودم روزی که آن دختر پزشک در بازداشتگاه فوت کرد، همان روز، از شرم، سرم را محکم بر دیوار می کوبیدم و هیچ وقت بلند نمی شدم... صاف صاف راه می روی و می گویی من رای ندادم؟

 ...

 

چهار سال پیش زنگ میزدم به این و آن ( مخصوصا شب مرحله دوم انتخابات ) و التماس میکردم که رای بدهند . میگفتند چه فرقی میکند ، اینها که با هم فرقی نمی کنند . این هم بیاید خبری نمی شود ،‌ نترس  . بعد ها هر وقت می دیدمشان و حرف به سیاست میکشید با شجاعت میگفتند ما که رای ندادیم

و می ماند ایران و این دل ما و ...

لینک
   زیر درخت و از میان کاغذهایم   

به بهانه رفتن  ، به سراغ پوشه های قدیمی رفتم . مرتب کردن و دسته بندی و در کارتن گذاشتن . اما این آسان نیست . هر ورق از میان یادداشت ها داستانی دارد و هرکدامشان مرا با خود میبرند که گاه چند دقیقه ، چند ساعت و شاید هم روزها طول بکشد .

از میان پوشه ها این ورق پیدا بود . سالها پیش در دبیرستان مرسوم بود هر دوره یکشب از ماه رمضان افطار دهد و اما بچه های دوره ١٨ ظاهرا در یکی از مدارس جنوبی تهران مراسم را برگزار کردند . من نمیدانستم . یک روز اتفاقی در دفتر دبیرستان نامه ای را دیدم مربوط به همان مراسم . کپی گرفتم و ماند در پوشه ام .

ساده است ولی من نمیدانم چرا هنوز آنرا نگه داشته ام .

 

نمیدانم باز ورق دیگری پیدا میکنم یا نه؟

نمیدانم بچه های دوره ١٨ هنوز هم افطار میدهند ؟

نمیدانم باز هم نامه ای نوشته میشود یا نه ؟

و...

 

لینک
   زیر درخت و آخرین شب سال   

١- سال نو بر همه مبارک . سالی پر برکت ، شاد و همراه با خیر و سلامتی برای همه آرزو میکنم .

٢- شب سال نو ، اولین روز سال ، ساعت تحویل سال مقدس هستند ؟ همیشه این سول ها را از خود میکنم ، چرا که اگر مقدس باشند باید که متفاوت از دیگر ایام برگزار شوند ولی راستش اغلب اینطور نیست . به دلایل مختلف البته .

٣- شب سال نو و روز اول سال و ساعت تحویل سال البته به جهت آیینی و مذهبی و اعتقادی ، مقدس است . تاریخ مهر پرستی و آیین زرتشت چنین میگوید  و این حال هویت همه ما شده است . راستش را بخواهید برای من زیباست و من این قسمت از هویتم را دوست دارم  

۴- دیروز دوستی فیلم کوتاهی داد ( شاید عیدی سال نو ) - سرود ای ایران با اجرای خاص تعدادی از هنرپیشه گان مشهور . خیلی دوست داشتم . چندباره دیدم . علی هم خیلی دوست داشت . ساکت و با دقت تمام آنرا دید ، آنهم چند بار .

۵- سال نو میشود و من در آستانه ۴٠ سالگی و راستش هنوز آینده غبارآلود است

۶- سال نو میشود و من دوست دارم ایران را ، کشورم را ، دوست دارم همسرم را ، فرزندم را ، پدرم را ، مادرم را ، برادرم را ، خواهرم را ، دوستانم را و دلم تنگ است و ...

 

لینک
   زیر درخت و رای من   

روزهای آخر سال همیشه شلوغ بوده . کلی کار باقی مانده و تلنبار شده و کلی کار مربوط به آن هفته های آخر سال .

این شلوغی آن آنقدر بود که فرصت نوشتن در زیر درخت حاصل نشد . هر چه هم  وقت دست می داد نصیب هنوز در سفرم میشد به بهانه نزدیکی تعطیلات و سفرها و تازه آنجا هم کلی مطلب مانده و صدها عکس که منتظر نوبتشان هستند .

و اما اینجا دل بیشتر است و این روزها وسط این شلوغی ها ، گاه دل گم میشود . مطالب خاطرات تدریس هنوز مانده و گاه البته بیتابی میکند برای بیرون ریختن و بهانه های دیگر برای نوشتن .

و اما یک بهانه برای نوشتن . شاید بعدها بشود و بخواهم که در این مورد  باز بنویسم و بیشتر بگویم ولی الان به همین اکتفا میکنم .

اینکه اگر خاتمی می ماند ، مطمئن بودم که به او رای می دادم . میدانید که در این روزها با شرایط امروز ایران خیلی کم پیش می آید به کاری مطمئن باشد .

و ...

لینک
   زیر درخت و مرور خاطرات تدریس 11   

قضاوت در مورد آن سالها چندان هم برای ساده نیست . راستش چیزی نمیدانستم و اما قرار بود به دبگران بیاموزم . این داستان تناقض عجیبی دارد . بیچاره بچه ها که در این دایره تناقض با من گیر افتاده بودند و خودشان هم خبر نداشتند .

روزهای چهارشنبه یک به یک می آمد و می رفت . درس میدادم . درس می پرسیدم . تکلیف و امتحان و البته داستان که شاید برای هم جذاب ترین ( و شاید هم تنها قسمت جذاب ) بود ، حتی برای خود من . با بچه ها عموما احساس راحتی میکردم و برعکس اصلا این حس راحت را در دفتر مدرسه ننداشتم . برای همین هم عمده وقتم یا سر کلاس بودم و یا در حیاط و میان بچه ها . این بعد ها هم شد مثل یک عادت .

 

کلاسهای چهارشبه نسبتا خوب پیش می رفت. تدریس مرتب ، پرسش سرکلاس . تکلیف مرتب . امتحان ماهانه و گاه هفتگی . برگزاری مسابقه و داستان در هرجلسه . بچه ها هم نسبتا راحت بودند ( یا حداقل کسی اعتراضی نداشت ) . با بعضی ها هم صمیمی تر شده بودم . یادم هست برادران کتانی را ،سلطان محمدی ( که سالها بعد به جهت  روزبه دوباره دیدمش ) شریف بختیار ، عباس واعظی ( که هنوز هم گاه میبینیم هم را ) ، ملک ، علی احیایی ، خلیلی نیک ،ریاحی ، زوجی ، طریق السلامی ،عصار ، علی نژاد ( که دوران دبیرستان را با هم بودیم ) ، مهجوری ( با کلاهی که همیشه به سرش بود) ، رضا نوری که دلم برایش خیلی تنگ شده و اشکان که هنوز هم با من هست (و هم  در دلم )  . کلاس چهارشنبه ها را دوست داشتم . با علاقه به کلاس میرفتم وسعی میکردم برنامه داشته باشم . یادم هست وقت گذاشتم و رفتم بازار تا چند خودنویس و کتاب بخرم برای دادن جوایز موردی سر کلاس به بهانه های مختلف مثل موفقترین فرد هفته و از این قبیل و اما کلاسهای پنج شنبه ها به همان اندازه و حتی بیشتر سخت بود و فقط میگذشت . گاه واقعا کلافه میشدم . با توان آن روزهایم ، کار دیگری از دستم بر نمی آمد . آنقدر جرات و یا شاید شعور هم نداشتم که بگویم دیگر سرکلاس نمیروم . به هر حال سر میکردم . البته روابطم با بچه ها بد نبود ولی کلاس به معنی تمام کلمه برای همه ما وقت گذرانی بود .

همین .

و اما خاطرات بسیار از آن دوران برایم باقی مانده . اینکه یکبار آدامس میجویدم و به خیال آنکه آرام است و کسی متوجه آن نمیشود همانطور به سر کلاس رفتم . کسی هم چیزی نگفت . بعد ها برادر یکی از بچه ها که هم دوره ای خودم بود در جلسه ای گفت چرا سرکلاس آدامس میجوی ؟ کلی خجالت کشیدم .

یکبار هم در میان زنگ تفریح که به همراه بچه ها در حیاط بودم و عده ای هم دورم دیدم خانم جوانی به طرفم می آید و تقریبا تمام مدرسه هم به دونبالش . به من که رسید همه مدرسه دورمان حلقه زده بودند . میخواست اجازه رفتن برادرش را بگیرد . مسئله ساده ای بود ولی نمیدانم چرا مدیر مرا به دفتر صدا نزده بود ؟ ! راستش اصلا راحت نبودم .

لینک
   خیلی ساده   

من ٣٩ ساله شدم . دیروز

روزگار ساده میگذرد . خیلی ساده .

لینک